خدای تمام نانوشته های من ..چقدر این روزها به تو سر نمی زنم ! چقدر این روزها بامید این که هستی دلم گرم توست ...اما خانه ی تو تا خانه ی من فاصله اش از زمین تا اسمان است ...همه ی این غفلت ها را به پای جوانی ام بگذار...به پای این بگذار که دنبال خانه ات م یگردم ...دوان دوان تا به خانه ات برسم !
خدای خوب من چقدر دلم این روزها می خواهد که در سینه ی عاشقانه ی تو مدام "گریه" شوم...مدام ببارم و تو روی از من برنتابی...میان این همه فراموشی دنبال تو می گردم ...به رسم قدیم عاشقانه ای در خور تو که نه ! در حد قلمم م ینویسم ...خدایی که مهربانی و نابرده رنج گنج هایت را تقسیم نمی کنی ...می دانم ...من تمام تو را می دانم ...من باندازه ی خودم به یادت دارم و اندازه ی خودم هم سرگرم و فراموشکارم ...این روزها کمی دلتنگ تو هستم...همه اش بخاطر نافرمانی از توست ...همه اش به خاطر این است که فراموشم می شود٬ جمله ی "به خانه ام بیا "...
من می دانم که تو هم دلتنگ شده ای ...
آه ...یادم نرفته که تو "کنزا مخفیا" هستی ....عاشقی که شناخته شوی از اینروست که عشق را میهمان قلب انسان کردی ...این عشق تو که سراسر هستی را پر کرده ودیعه ی ارزشمند قلب انسان است ...که بزند ٬ که بتپد و سرانجام روزی در میان دنیائی از هیاهو در تو "بمیرد"....
خدای من نمیگویم که مهربانی ...بزرگ..عظیمی و حکمت بالغه ات محیط بر تمام کائنات است ٬ می خواهم تو را نخستین " عاشق و معشوق " نام نهم...
آری تو !
و بار عشق برای فرشته سنگین بود....
تو امانت خود به آدمی بخشیدی...
خدای پروازهای نامکرر من ...مگیر از انسانت حرارات دوست داشتن را ...که غرق می شود در دنیای نابسامانی ها ....دستانم که بر روی عبارات می لغزد بیشتر تو را دوست دارم ...بیشتر فریادت می زنم ..به خاطر تمام بزرگی ات و کوچکی خودم ...
من هر روز در تو زنده می شوم و در تو می میرم ...مرگ بر آستان جانانه ات هزار بار شیرین تر از شیرنی های تلخ این روزگار است که هر لذتتش را المی دربرگرفته ...
تو نابی٬ خالصی...جوهری...
تو گوهره ی هرآنچه هستی ...
خدای من اینبار می خواهم تو را "ناب" صدا کنم ...
از این کوچکترین دلگیر مشو که دلتنگ توست ...
"دوان دوان تا به آستانه ات برسم ...دوان که تا به حریم شبانه ات برسم "...
بگذران روزهای جهل مرا ...روزهای غفلت مرا ....روزهای خوابهای محال مرا ..
عبورم ده ارز این سرای دهشتناک...به درم آور از این ماده ی جسمانی ات که رنگ تعلق سراسر آن را برگرفته ....
از عشق که می نویسم در عشق بی نهایت تو به موجوداتت مبهوت می شوم....
تو اولین عاشقی ...
تو از روح عشقت بر مردگان به زنجیر مادی دمیده ای ...
تو از عشق زنده کردی خاکها یبی رمق را ...تو از عشق رویانده ای تمام هستی را ...
من امانت تو را در قلبم زنده نگاه خواهم داشت ...من به حادثه ی عشق ایمان دارم ...
خدای من ...خدای رنگین کمانی من ....خدای آسمانی من ...
به حرمت عشقی که بر تن خواب آلوده ی هستی زدی و زنده اش کردی ...مگیر این موهبتت را از من ...
من بی عشق می میرم....
من امانت دار خوب تو هستم ...
خدای من ...خدای ارغوانی من ...خدای مهربانی من ...
من دوست ترت دارم ...
این روزها ...بیشتر دوست ترت دارم
برچسب:
نویسنده: saeid
تاريخ: جمعه
15 دی
1391 ساعت: 5:10